قالب وبلاگ


سفر در زمان

پیشینه سلجوقیان

سلجوقیان در اصل غزهاییی بودند که در دوران سامانی در اطراف دریاچه خوارزم (آرالسیردریا و آمودریا می‌‌زیستند.

سلجوقیان که به اسلام رو آورده بودند، بعد از ریاست سلجوق بن دقاق، نام سلاجقه را به خود گرفتند و به سامانیان در مبارزه با دشمنانشان بسیار کمک کردند. پسر سلجوق بنام میکاییل که بعد از مرگ او ریاست این طایفه را بعهده داشت، چندین حکم جهاد برای مبارزه با (به قول مورخین) کفار صادر کرد.

میکاییل سه پسر داشت به نامهای یبغو، چغری و طغرل. این قبیله که یک‌بار در زمان سلجوق بن دُقاق به دره سیحون کوچ کرده بودند، بار دگر بعد از مرگ سلجوق به سرکردگی سه پسر زاده‌اش به نزدیکی پایتخت سامانیان کوچ کردند. اما سامانیان از نزدیکی این طایفه به پایتخت احساس خطر کردند؛ بنابراین سلاجقه بار دگر از روی اجبار بار سفر بسته و به بغرا خان افراسیابی پناه بردند. این حاکم از سر احتیاط، طغرل پسر بزرگ را زندانی کرد. ولی طغرل به کمک برادر خود چغری از زندان رهایی پیدا کرد و با طایفه خود به اطراف بخارا کوچ کردند.

در سال ۴۱۶ هجری ترکان سلجوقی به ریاست اسرائیل بن سلجوق برادر میکاییل دست به شورش زدند. اما سلطان محمود او را گرفت و در هند زندانی کرد. از طرف دیگر گروهی از یارانش دست به شورش زدند.

طغرل

ابتدای سلطنت سلجوقیان را باید با خطبه سلطنت برای رکن الدین ابوطالب طغرل بن میکاییل بن سلجوق در تاریخ شوال ۴۲۹ هجری در نیشابور دانست. طغرل به کمک ابوالقاسم علی بن عبدالله جوینی معروف به سالار پوژکان، که همواره در دستگاه قدرت طغرل باقی ماند، به نیشاپور وارد و سلطنت را آغاز کرد. طغرل برای خود اسم اسلامی رکن‌الدین ابوطالب محمد را انتخاب کرد و این نام و مقام مورد تأیید خلیفه عباسی قرار گرفت. طغرل وزیری با کفایت که او را هم‌رده خواجه نظام‌الملک طوسی می‌‌دانند به نام عمید الملک کندری داشت و سیاست و تدبیر او به طغرل بسیار کمک کرد.

سرانجام در رمضان ۴۵۵ هجری بعد از ۲۶ سال سلطنت در سن هفتاد سالگی در ری در گذشت.

عضدالدوله محمد الب ارسلان بن جغری (۴۵۵-۴۶۵هجری)

الپ ارسلان بعد از مرگ عمویش طغرل به سلطنت رسید و وزارت را به عمید الملک کندری سپرد. اما بعد از مدتی الپ ارسلان به تحریک رقیب عمید الملک یعنی خواجه نظام الملک طوسی او را به قتل رساند و نفوذ او به خواجه نظام الملک طوسی منتقل شد.

بیشتر عمر الب ارسلان در جنگ با عیسویان سپری شد. او به قصد گسترش اسلام به ارمنستان حمله کرد و بر آن سرزمین غالب شد. اما بعد از غلبه بر آن سرزمین در سال ۴۶۴ با حمله ارمانیوس دیوجانوس امپراتور روم مواجه شد. این جنگ با شکست رومیان و دستگیر شدن ارمانیوس دیوجانوس به پایان رسید.

الپ ارسلان در سال ۴۶۵ هجری به دسته‌ای از ترکها کشته شد. او در روزهای آخر عمرش شنید که ترکها در بخارا و سمرقند به مردم ظلم وستم می‌کنند، بنابراین با لشکری برای سرکوبی آنها حرکت کرد. اما به دست یکی ار ترکهای مخالف کشته شد و سر انجام پیکر او را به مرو منتقل کردند.

ملکشاه(۴۶۵-۴۸۵هجری)

ملکشاه پسر الب ارسلان بعد از مرگ پدرش به کمک خواجه نظام‌الملک به کرسی سلطنت نشست. او به کمک فراست و دانایی خواجه نظام‌الملک توانست به تمام رقیبان سلطنتی خود از جمله شاهزادگان مدعی سلاجقه غلبه کند. بعلاوه اینکه توانست سرزمین‌های تحت اشغال سلجوقیان را گسترش بدهد. از متصرفات او می‌توان به باز پس گیری سمرقند از فاطمیون مصر و انطاکیه از روم شرقی نام برد. عراق عرب، گرجستان، ارمنستان، آسیای صغیر و شام از دیگر محدوده‌های تخت تصرفات او می‌‌باشد.

حکومت ملکشاه که در سال ۴۶۵ هجری آغاز شده بود، بعد از بر کناری خواجه نظام‌الملک و روی کار آمدن تاج‌الملک قمی حرکت رو به زوال را پیش گرفت. عاقبت خواجه نظام‌الملک در نهاوند بدست یکی از اسماعیلیان به نام ابوطاهر در سال ۴۸۵ هجری کشته شد. ملکشاه نیز در همان سال زندگی را بدرود گفت.

چند پاره شدن سلجوقیان

یه علت گسترش حکومت سلاجقه، ملکشاه کشور را به ایالات و ولایات مختلف تقسیم کرده بود و هر ولایت را یکی از شاهزادگان،امراء یا اتابکان اداره می‌کرد.

اینان به علت دوری از اصفهان پایتخت آن عهد و قدرتی که ملکشاه به آنها داده بود، بعد از مدتی شروع به تشکیل حکومتی جدا و مستقل کردند. سلسله خوارزمشاهیان به دست انوشتکین غزجه که یکی از امراء بود تأسیس شد. اتابکان نیز برای خود دم از استقلال زدند. در کرمان سلسله سلاجقه کرمان و در روم سلسله سلاجقه روم بوجود آمد. از طرف دیگر اتابکان آذربایجان و اتابکان لرستان هم ادعای استقلال کردند.

سلطان محمد

سلطان محمد را می‌توان آخرین پادشاه سلجوقیان دانست که بر تمام تصرفات این سلسله حکومت کرد. پس از اینکه ملکشاه زندگی را بدرود گفت بین پسران و شاهزادگان سلجوقی جدال سنگینی در گرفت. ابتدا بین دو پسر او محمود و پسر بزرگ برکیارق جنگ بر سر تاج و تخت سر گرفت. این جدال عاقبت در اصفهان با پیروزی محمود به پایان رسید و برکیارق زندانی شد. اما بعد از مدتی محمود بر اثر بیماری آبله در گذشت و قدرت دوباره به برکیارق بر گردانده شد.

محمد پسر دیگر ملکشاه که در آن موقع سلطنت گنجه را بر عهده داشت سر به شورش علیه برادر خویش برداشت. بجز جنگ اول که در نزدیکی همدان رخ داد و با شکست محمد به پایان رسید، پنج جنگ دیگر نیز رخ داد که عاقبت با صلح بین دو برادر به پایان رسید. اما برکیارق در سال ۴۹۸ هجری یک سال بعد از صلح با برادرش محمد در گذشت و امور به محمد منتقل شد.

سلطان محمد امور مربوط به خراسان را به برادر خود سنجر واگذار کرد و خود امور دیگر تصرفات را به عهده گرفت. شام، آسیای صغیر و عراق عرب بخاطر از بین رفتن قدرت خلفای عباسی در فرمان او بود.

سلجوقیان شرق ایران

بعد از آنکه سلطان محمد در گذشت سلطنت ایران تقریبا به دو قسمت تقسیم شد: سلجوقیان شرق به دست سلطان سنجر برادر سلطان محمد و سلجوقیان غرب به دست محمود. سلطان سنجر در دوران سلطنت خود کشمکش‌های فراوانی را پشت سر گذاشت، اما قسمتی از کشور یعنی خراسان به پایتختی مرو را کاملاً در اختیار خود داشت. عاقبت سنجر در سن ۷۲ سالگی و بعد از تقریبا ۶۲ سال سلطنت در سال ۵۵۲ هجری زندگی را بدرود گفت. سنجر برای خود جانشینی نداشت و خواهر زاده اش رکن الدین محمود به جای او بر تخت نشست. اما دز سال ۵۷۷ هجری به دست یکی از سرداران سلجوقی کور شد و باقی زندگی را در زندان به سر برد تا در گذشت.

دودمان سلجوقیان شرق با مرگ سنجر از بین رفت.

[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 10:28 ] [ احسان قجری بامری ]

ارتباط خلافت عباسي با حکومت هاي ايراني
نويسنده: احمد رضا بهنيافر

چکيده

اگرچه ايرانيان در شکل گيري خلافت عباسي نقش بسيار مهمي داشتند، ولي عباسيان پس از تثبيت قدرت، سياست خود را نسبت به آنان تغيير داده، سياست خشونت را در پيش گرفتند. همين مسئله در واکنش ايرانيان در برابر خلافت عباسي مؤثر بود. ايجاد شورش ها و تشکيل حکومت هايي همچون طاهريان، صفاريان و سامانيان نتيجه ي طبيعي تغيير سياست خلافت عباسي در برابر ايرانيان بود. پس از ايجاد اين حکومت ها بنا به شرايط و مسائل ايجاد شده، تعامل و تقابل بين خلفاي عباسي و امارت هاي ايراني پيش آمد، به ويژه آنکه بعضي از آنها، مانند صفاريان، بدون عهد و منشور خليفه به قدرت رسيده بودند.
کليد واژه ها: خلافت عباسي، طاهريان، صفاريان، سامانيان، روابط، استکفا، استيلا.

مقدمه

پس از فتح ايران توسط اعراب مسلمان و از بين رفتن حکومت مرکزي، ايران از جانب دستگاه خلافت اسلامي اداره مي شد. اين روند تا زمان مأمون عباسي ادامه داشت تا اينکه طاهربن حسين اعلام استقلال کرد و نام خليفه را از خطبه و سکه انداخت. به تدريج، حکومت هاي نيمه مستقل و مستقل در ايران شکل گرفتند که طاهريان، صفاريان، و سامانيان از جمله ي آنها بودند. اما خلافت عباسي به ناچار و براي حفظ قدرت خود در ايران اين سلسله ها را به رسميت شناخت تا از اين طريق به اهداف خود نايل آيد.
اين مقاله به بررسي روابط و مناسبات دستگاه خلافت عباسي با حکومت هاي طاهريان، صفاريان و سامانيان مي پردازد.
زمينه هاي شکل گيري حکومت هاي ايراني در عهد عباسيان
مهم ترين سياست عباسيان در زمان مبارزه براي کسب قدرت، مقابله با روش هاي نژادي گرايانه ي امويان بود؛ سياستي که موجب روي آوردن مسلمانان غيرعرب، به ويژه ايرانيان به آنها شد.(1) در اين ميان، عباسيان به مردم خراسان توجه ويژه اي نمودند. مهم ترين دلايل اين مسئله را مي توان در موارد ذيل خلاصه نمود:
1. بهره گيري از توانايي هاي سياسي- نظامي دهقانان خراسان؛
2. وضعيت مناسب خراسان از نظر اقتصادي (مرکز تأمين مخارج دعوت بني عباس)؛
3. دور بودن خراسان از مرکز خلافت؛
4. حکومت منسجم خراسان از نظر سياسي و حکومتي (استفاده ي عباسيان از ديوان سالاري ايراني)؛
5. اقامت تعداد نسبتا زياد شيعيان و طرفداران اهل بيت عليهم السلام در خراسان. البته اغلب کساني که در خراسان خود را شيعه مي ناميدند تفاوت عمده اي بين اعضاي اهل بيت قايل نبودند، بلکه آماده ي پيروي از رهبري خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله بر عليه امويان بودند.(2)
عباسيان سرانجام با کمک و حمايت ابومسلم و خراساني هاي تحت امر او توانستند امويان را براندازند، به گونه اي که «اقبال دولت عباسي از خراسان بود.»(3)
از سوي ديگر، خاندان عباسي براي جلب نظر علويان و ايرانياني که دوستدار خاندان علوي بودند از شعار «الرضا من آل محمد» استفاده کرده، ابوسلمه خلال همداني را وزير آل محمد ناميدند.
سياست عباسيان پس از تثبيت قدرت نسبت به ايرانيان و علويان تغيير کرد. آنان شديدا به سرکوبي اين دو گروه پرداختند، ابومسلم و ابوسلمه را کشتند و قيام هاي ايراني و علوي را سرکوب کردند؛ زيرا دستگاه خلافت بر اين گمان بود که ايرانيان علي رغم همراهي بسيار با عباسيان، مشکلات بسياري براي آنان ايجاد نموده اند؛ به ويژه آنکه تلاش مي کردند که راه هاي گوناگون موازنه ي قدرت را به سود خود تغيير دهند.
بنابراين، خليفه ي عباسي هر گاه نارضايتي ايرانيان را مي ديد، با اندک بهانه اي آنان را به خاک و خون مي کشيد: برخورد خشونت آميز با ابومسلم و ابوسلمه، برمکيان و آل سهل نشانگر آن بود که عباسيان از ايرانيان به عنوان ابزاري براي دست يابي به قدرت استفاده کرده و به هيچ روي حاضر نبودند سهمي عادلانه و شايسته ي جايگاه ايرانيان به آنان اختصاص دهند.
سياست ديگري که عباسيان در ايران دنبال مي کردند حمايت از بخش هايي از دهقانان و اعيان ايراني بود که براي حفظ منافع خود و تحکيم نفوذ خويش بر توده هاي مردم همکاري با آنها را به عنوان يک شيوه ي اساسي برگزيدند. اعمال اين سياست از جانب خلافت عباسي يکي از دلايل اصلي شکست قيام هايي همچون بابک و مازيار بود.
علاوه بر آن، شورش هاي طبقات فرودست جامعه ي ايراني با منافع اين دسته از اعيان و دهقانان مغايرت داشت. از اين رو، خلفاي عباسي ناگزير بودند به دليل اوضاع سياسي- اجتماعي ايران و دستگاه خلافت در اوايل قرن سوم هجري به شرايط اعيان ايراني و همزيستي با آنان تن در داده و قدرت را به اين گروه واگذار نمايند.
از آغاز قرن سوم هجري بر اثر مسائلي که در داخل و خارج از دستگاه خلافت عباسي مي گذشت به تدريج خلافت قوت و استحکام خود را از دست داد، به گونه اي که در سال 334 ق مقارن خلافت مستکفي، احمد پسر بويه با تصرف بغداد و تسلط بر آنجا خلفاي عباسي را مطيع و دست نشانده ي سلاطين آل بويه گردانيد.
بنا به گفته مستشرقان روسي، اين جريان نتيجه ي منطقي تکامل و توسعه روابط فئودالي در داخل قلمرو خلافت بود؛ چون خلافت عباسي ترکيبي از اقوام و قبايل مختلف با نژاد، زبان، فرهنگ، تمدن و اقتصاد گوناگون بود و اين موضوع به لحاظ سياسي براي دستگاه خلافت مشکلاتي ايجاد نمود.(4)
با وجود اين، تسلط نهاد خلافت بر نهاد سلطنت در ايران پايان نگرفت و حتي در زمان الناصرلدين الله (575-622) خلافت قدرت سياسي خود را احيا کرد؛ اما عباسيان ديگر نمي توانستند اين قدرت را براي هميشه حفظ نمايند و به همين دليل سلسله هاي مستقلي در ايران شکل گرفتند.
در برخي از مناطق، خليفه ناگزير مي شد براي تأمين وفاداري اعيان و دهقانان ايراني يکي از متنفذان آنها را به حکومت موروثي آن ايالت منصوب نمايد. اين گونه امارت ها به تريج به صورت دولت هاي مستقل درآمدند.
گاهي نيز متنفذان محل خودسرانه و به اتکاي نيروي نظامي خويش بدون اينکه از طرف خليفه منصوب شده باشند يا فرماني از وي صادر شده باشد، حکومت محلي را به دست مي گرفتند. بنابراين، پيدايش دولت هاي محلي در ايران از يک سو نتيجه ي مبارزه داخلي در درون خلافت بود و از سوي ديگر، بر اثر نهضت هاي مردمي، که ارکان قدرت خلفا را متزلزل ساخته بود، تسريع گشت.(5)
سلسله هايي را که از زمان مأمون در ايران شکل گرفتند مي توان در دو دسته قرار داد:
دسته ي اول آنهايي بودند که به علت گرويدن به مذهبي غير از مذهب رسمي خلفا، يعني تسنن، مدعي خليفه بغداد شدند؛ مانند علويان طبرستان، آل زيار و آل بويه که سيادت و برتري مادي و معنوي خلفا را قبول نداشتند.
دسته ي دوم خليفه را اميرالمؤمنين مي شناختند و به نام او خطبه مي خواندند و بعضي از آنها مذهب خليفه را داشتند؛ مانند سامانيان، غزنويان و سلجوقيان.
همين مسئله در ارتباط حکومت هاي ايراني با خلافت عباسي تأثير بسياري داشت و خلفاي عباسي با اتخاذ سياست هاي مختلف در برابر حکام مستقل ايراني، آنها را به جان يکديگر مي انداختند؛ به گونه اي که درگيري علويان طبرستان با طاهريان و سامانيان و حتي صفاريان از جانب خليفه هدايت مي شد.

روابط طاهريان با عباسيان

زماني که دستگاه خلافت عباسي دريافت اعزام لشکر از مرکز خلافت و گماشتن فرمانروايان غير بومي در تأمين اهداف مورد نظر کارايي ندارد سياست تأييد محافل متنفذ ايراني را در پيش گرفت تا از اين طريق نهضت هاي ضد عباسي را سرکوب نموده، جريان انتقال ثروت به بغداد را نيز تضمين نمايد.
طاهريان از جمله دهقانان و اعيان ايراني بودند که در اوايل قرن سوم هجري با توجه به ملاحظات دو سويه خود و عباسيان قدرت را در شرق ايران به دست گرفتند.
پيوستگي هاي طاهريان با عباسيان آن قدر زياد بود که برخي از مورخان به هنگام بيان تاريخ آنان، به طور جداگانه به طاهريان به عنوان سلسله اي مستقل نپرداخته و اخبار آنان را در ضمن تاريخ عباسيان گزارش کرده اند.
چون طاهريان هيچ گاه به فکر تأسيس حکومتي ملي و ايراني جداي از عباسيان نبودند، فقط حکومت را در خاندان خود موروثي کرده و در امور داخلي رويه اي مستقل در پيش گرفتند.
طاهربن حسين، مؤسس حکومت طاهريان که از سران نظامي خراسان بود، به عنوان فرمانده ي سپاه مأمون به جنگ با امين فرستاده شد. وي در شوال 195ق در دشت ري سپاه امين را به فرماندهي علي بن عيسي بن ماهان به سختي شکست داد.(6)
در اين ميان، علويان نيز تلاش مي کردند از طاهر بهره برداري نمايند و او را قانع کنند که با آنها همراهي نمايد؛ ولي طاهر به علت دوستي با عباسيان اين کار را نپذيرفت.(7)
بنابراين، طاهر در پيروزي مأمون بر امين نقش مهمي داشت و اين موضوع مي توانست در قدرت گيري طاهر مؤثر باشد. هر چند که ارتباط دوستانه ي طاهر و احمد بن ابي خالد (وزير مأمون) باعث شد تا وزير، مأمون را مجاب نمايد که طاهر را به ولايت خراسان انتخاب نمايد، (8) ولي تهديد امنيت خراسان توسط خوارج نيز در انتخاب طاهر به عنوان عامل منطقه خراسان مؤثر بود، تا هم خدمات او را پاداش داده باشد و هم قاتل برادر را از پيش چشم خود دور نمايد.
اما طاهر به محض ورود به نيشابور، در خطبه ي نماز جمعه از ذکر نام خليفه خودداري ورزيد و لباس سياه را از تن به درآورد و با اين عمل مطابق رسم آن زمان اعلام استقلال نمود و بعد از آن نيز بلافاصله درگذشت. اين موضوع موجب گرديد تا شايع شود که او با دسيسه ي خليفه مسموم شده است.(9)
هر چند که مأمون از نتايج قتل طاهر و احتمال شورش يارانش بيمناک بود، ولي با اين وجود، امارت خراسان را به فرزندان او سپرد؛ چون خليفه به اين نتيجه رسيده بود که ديگر نمي توان ايران را مستقيما از جانب بغداد اداره کرد، پس بايد بکوشد تا اوضاع را به صورتي حفظ نمايد که پيوند سياسي بين بغداد و خراسان دست کم به صورت ظاهر حفظ شود. به اين دليل، حکومت سرزمين هايي را که طاهر در دست داشت و پس از مرگ وي در اختيار فرزندش طلحه بود به او واگذاشت. در نتيجه، طاهريان به حيات سياسي خود در پناه دستگاه خلافت عباسي ادامه دادند.
بنابراين، جانشينان طاهر نيز به ادامه سياست همکاري با خلافت اصرار داشتند و قدرت آن را به رسميت مي شناختند. اين سياست در موارد زير نمايان بود:
1. به پا خاستن طلحه براي جنگ با خوارج سيستان؛
2. اقدام عبدالله بن طاهر در سرکوب آشوب هاي خوارج در مصر و جنبش هاي علوي مخالف با نظام خلافت در خراسان؛
3. حفظ مناطق شرقي خلافت عباسي از تجاوز ترکان.
عباسيان نيز به اين خدمات ارج نهاده و آل طاهر را به خود نزديک نمودند و در درگيري بين آنها و صفاريان جانب طاهريان را مي گرفتند؛(10) هر چند که در اواخر عهد طاهري به علت ضعف حاکم بر امارت آنها ديگر قادر به انجام و ادامه اين خدمات نبودند؛ براي مثال، يکي از مأموريت هاي آنان در خراسان مبارزه با قيام هاي شيعي در طبرستان بود، ولي محمد بن طاهر در اين زمينه توفيقي به دست نياورد و حتي لشکريان او در سال 257 هجري از حسن بن زيد شکست خوردند و او بر قسمتي از سرزمين هاي تحت سلطه ي طاهريان دست يافت. اين امر ناشي از غفلت محمد بن طاهر از طبرستان و اشتغال او به خوردن شراب و طرب و شادي بود.(11) تا آنجا که اعيان و بزرگان دولت را به يعقوب نامه نوشتند که «زودتر ببايد شتافت که از اين خداوند ما هيچ کار نيايد جز لهو تا ثغر خراسان که بزرگ ثغري به باد نشود.»(12)
امام خليفه ي عباسي محمد بن طاهر را، که دست نشانده اش بود، به يعقوب که با اتکا به شمشير و نيروي نظامي بر سرزمين هاي شرقي خلافت تسلط يافته بود و قصد پيشروي نيز داشت ترجيح مي داد و به همين علت از دستگيري محمد بن طاهر توسط يعقوب نگران شد و اعتراض کرد و به فرستاده گفت: «به اختصار سخن بگو، نبايد با محمد بن طاهر مانند مخالفان رفتار شود.»(13) و از يعقوب خواست تا از نيشابور خارج شود؛ ولي عدم عقب نشيني يعقوب از خراسان به رغم درخواست خليفه، دليل محکمي بر بي اعتنايي او نسبت به خليفه بود.
امارت طاهريان بر مناطق تحت سلطه از نوع استکفا بود و با عباسيان همسويي هاي فراوان داشتند؛ از جمله: همراهي با عباسيان در طبرستان در برخورد با داعيان که به لحاظ مذهبي شيعه بودند و با مذهب رسمي دستگاه خلافت مخالف. حتي سرکوبي شورش هاي علوي مخالف عباسيان مانند شورش يحيي بن عمر علوي توسط محمد بن عبدالله طاهري انجام شد. از سوي ديگر، طاهريان در عراق نيز با عباسيان همراهي مي کردند؛ از جمله اينکه طاهريان با استفاده از سمت نگهباني بغداد به منافع وسيعي در عراق دست يافتند.
طاهريان نه تنها در زمينه هاي سياسي، مذهبي و نظامي با عباسيان هماهنگي داشتند، بلکه در زمينه ي فرهنگي نيز با آنها همسو بودند. اين هماهنگي تا آنجا بود که طاهريان به برخي از مظاهر و نشانه هاي عباسيان علاقه مندي نشان مي دادند.
بنابراين، مي توان گفت: حاکميت طاهريان بر مناطقي از ايران حالت نيمه مستقل داشت و با خلافت عباسي رابطه ي انتفاعي دو جانبه داشتند؛ بدين صورت که براي سرکوبي مخالفان و پيشبرد سياست هاي خود از يکديگر استفاده مي کردند. در واقع، طاهريان بازوي اجرايي خلافت در شرق و غرب جامعه اسلامي بودند، به گونه اي که خليفه از وجود عبدالله بن طاهر در مصر استفاده نمود و زماني که حرکت خوارج در شرق گسترده شد او را به خراسان منتقل کرد.

روابط صفاريان با عباسيان

با توجه به اينکه يعقوب ليث صفاري حکومت خود را با اقتدار برآمده از شمشير و توانمندي هاي نظامي بنا کرده بود نه از راه پيوستگي به خلافت عباسيان، بنابراين، امارت او امارت استيلا بود نه استکفا.
اما يعقوب به خوبي از قدرت معنوي عباسيان و نفوذ آنان در بين عامه مردم آگاه بود؛ به ويژه آنکه گروه هايي از مطوعه در سپاه او گرايش هاي سنتي ديني داشته و اقتدا به خليفه و خلافت براي آنها مهم بود.(14)
از اين رو، يعقوب از همان آغاز به دست گرفتن قدرت در سيستان، نيم نگاهي به بغداد و خلفاي عباسي داشت و وانمود مي کرد که از خليفه پيروي مي کند و مبارزه با خوارج را به دستور او انجام مي دهد، و حتي پس از فتوحاتي که در شرق و غرب سيستان داشت به منظور تجديد روابط با خلافت هدايايي را براي خليفه ارسال نمود.(15)
اما خليفه از اقدامات توسعه طلبانه ي يعقوب راضي نبود و او را خطري براي خلافت عباسي در سرزمين هاي شرقي مي دانست، از اين رو، معتمد خليفه عباسي در نزد حجاج طبرستان، گرگان، ري و خراسان يعقوب را لعن کرد. (16) اين عمل خليفه، واکنش يعقوب را همراه داشت و وي با پيشروي به سمت فارس بي اعتبار ساختن لعن او در برابر حجاج را درخواست نمود.(17)
هر چند که خليفه به دليل درگيري با زنگيان درخواست يعقوب را نپذيرفت، ولي عيار سيستاني به سياست خصمانه خليفه پي برده و درصدد حمله به بغداد و تسلط بر دستگاه خلافت برآمد. اما با وجود درگيري يعقوب ليث با خلافت عباسي، وي هيچ گاه قصد براندازي دستگاه خلافت را نداشت، بلکه مي خواست خليفه بازيچه دست او باشد.
در اين ميان، صاحب الزنج که در اين زمان عليه خلافت عباسي شورش کرده بود به يعقوب وعده کمک داد، ولي او نپذيرفت، چون صاحب الزنج از نظر خليفه و مسلمانان کافر بود و پذيرش تقاضاي او از طرف يعقوب مي توانست مشروعيت حکومت صفاري را در نظر ايرانيان مسلمان، که قدرت معنوي خلافت عباسي را پذيرفته بودند، زير سؤال ببرد.
لازم به ذکر است که عمرو، برادر يعقوب، نظر مساعدي به جنگ او با خليفه نداشت، از اين رو، همراه فرزندش محمد، به سيستان بازگشت. عمرو بعدها در دوران زمامداري خود بر سيستان ثابت کرد که برخلاف برادر براي استمرار حاکميت، اطاعت از خليفه را اصل مي داند. ولي پس از شکست يعقوب در جنگ با خليفه و بازگشت او به گندي شاپور، بيماري بر عيار سيستاني غلبه يافت و وي طي نامه اي به عمرو از او نسبت به مسائل کدورت آميز دل جويي کرد. عمرو نيز به گندي شاپور آمد و به تيمار برادر پرداخت.(18)
البته ذکر اين نکته ضروري است که يعقوب براي بار دوم نيز به سال 265 ق قصد تصرف بغداد را داشت که خليفه با وعده ي واگذاري حکومت فارس به او، وي را از اين کار منصرف نمود. ولي شايد دليل اصلي انصراف يعقوب از حمله به بغداد بيماري او بود که در اين زمان شدت گرفته بود.
پس از مرگ يعقوب، برادرش عمروليث که قدرت يافته بود، در اولين اقدام، طي نامه اي به خليفه اطاعت خود را از وي اعلام کرد. مشخص مي شود که سياست عمرو در ارتباط با خلافت عباسي بر خلاف يعقوب بود و وي اين موضوع را از زمان امارت برادر ثابت کرده بود. خليفه نيز منشور و عهد لواي حکومت را به عمرو ليث داد(19) و حتي حکومت خراسان، فارس، اصفهان و کرمان را علاوه بر سيستان به او واگذار کرد و مقام شرطگي بغداد را نيز به وي سپرد.
اين سياست عمرو در مناسبات با خلافت عباسي حتي از طرف مورخان هم مورد استقبال قرار گرفت، تا آنجا که مؤلف مجمع الانساب مي نويسد: «استعداد عمرو از يعقوب زيادت بود.»(20)
سياست عباسيان نسبت به صفاريان، به ويژه با عمرو ليث، سياست قهر و آشتي مکارانه بود. هر چند که عمرو ليث نسبت به خليفه ي عباسي اظهار اطاعت مي کرد و در جنگ خليفه با صاحب الزنج به دستگاه خلافت کمک مالي نمود و يا زماني عمرو متوجه شد حاکم فارس از ارسال هدايا و خراج به دربار خليفه نافرماني کرده است به سوي فارس رفت و به نام خود و خليفه سکه زد و از صاعد بن مخلع، وزير معتمد عباسي، عذرخواهي نمود و محمد بن ليث، حاکم فارس را خلع کرد؛ ولي معتمد که از صفاريان ناراضي بود در جمع حجاج خراسان اعلام کرد که عمرو ليث از امارت داده شده خلع مي شود و دستور داد او را لعن نموده و حکومت خراسان را به محمدبن طاهر واگذار نمايند.
در نهايت، به دليل عدم اعتماد خليفه به عمروليث و حمايت از اسماعيل ساماني در جنگ او با عمرو ليث و شکست صفاريان، عمرو به اسارت امير ساماني درآمد و سرانجام نيز درگذشت.
در واقع، علت اصلي نابودي صفاريان اختلاف آنها با حکومت عباسي بود. پس از عمرو ليث، جانشينان او قدرت چنداني نداشتند، به گونه اي که دوران حکومت طاهربن محمدبن عمرو را به علت خوشگذراني هاي او دوران تسريع کننده اضمحلال حاکميت صفاري مي دانند.
در اين ميان، دستگاه خلافت عباسي نيز از مخالفان صفاريان حمايت مي کرد. براي مثال، در جنگ سبکري (حاکم فارس) با ليث بن علي، خليفه از سبکري حمايت کرد و پس از شکست ليث بن علي، مقتدر عباسي فرمان حکومت سيستان را براي احمد بن اسماعيل ساماني فرستاد و به او دستور داد تا سيستان را تسخير نمايد، به گونه اي که از سال 399 ق به بعد ديگر نامي از خاندان صفاري در بين نيست.(21)

روابط سامانيان با عباسيان

روابط امراي ساماني با خلفاي عباسي روابطي پرفراز و نشيب بود و همراه با تحولات عميقي که در دستگاه خلافت به وجود مي آمد مناسبات آنها با سامانيان نيز متحول مي شد. به ويژه با ورود آل بويه به بغداد رشته ي ارتباط ديرينه خاندان ساماني و خلفا متزلزل گرديد تا آنجا که از زمان خلافت المستکفي بالله همواره سامانيان از تأييد خليفه و نيز ايراد خطبه و ضرب سکه به نام او خودداري مي کردند.
از سوي ديگر، اگرچه سامانيان همواره سعي مي کردند استقلال سياسي و نظامي خود را در برابر عباسيان حفظ نمايند، اما با تبعيت معنوي از خليفه درصدد کسب مشروعيت ديني بودند تا ثبات حکومت خود را حفظ نمايند. آنان همچنين مذهب حنفي را که همسو با مذهب خليفه بود، پذيرفتند؛ هر چند بايد دوره ي گرايش امير نصر دوم ساماني را به مذهب اسماعيليه مستثنا کرده و قطع اين ارتباط را با خلافت عباسي بپذيريم. به لحاظ سياسي نيز با توجه به اينکه سامانيان دولت قدرتمندي محسوب مي شدند، ليکن ادامه ي حيات سياسي و نظامي آنان در اين زمان در گرو جانبداري خليفه عباسي بود؛ امتيازي که سامانيان از آنان برخوردار بودند.
بنابراين، سامانيان در خلال زندگي سياسي خود به اطاعت از خلافت عباسي و جلب دوستي آنان پايبند بودند.(22) بدين روي، روابط آنها با همسايگان مسلمانشان خصمانه بود؛ زيرا آنان بنا به دلايلي به دشمني با عباسيان مي پرداختند. درگيري سامانيان با صفاريان و علويان طبرستان نمونه ي بارزي از اين روابط خصمانه است.(23)
در واقع، سامانيان عمال خلافت در سرکوبي شورشيان و مخالفان محسوب مي شدند؛ مانند سرکوبي حرکت هاي وشمگير بن زياد و ماکابن کاکي و مهم تر از همه، اقدام سامانيان در سرکوب علويان طبرستان که مخالف سرسخت خلافت عباسي بودند؛ کاري که طاهريان و صفاريان موفق به آن نشدند. سامانيان در دفع آنچه که نزد خليفه بغداد فتنه و خروج مخالفان خلافت تلقي مي شد مجاهدات خود را به مثابه سعي در تقويت و تحکيم اساس خلافت عباسي و مبارزه با آنچه بنياد مذاهب عامه اهل سنت را تهديد مي کرد، وانمود مي کردند.(24)
بنابراين، در برخورد سامانيان با علويان طبرستان، که دشمن دستگاه خلافت عباسي بودند، هم توسعه ي حاکميت سامانيان بر نقاط مختلف ايران از جمله طبرستان، گرگان و گيلان و هم مناسبات صميمانه ي سياسي بين سامايان و عباسيان تأثير بسياري داشت.
سامانيان در آغاز امارت خود، ارتباط تنگاتنگي با دستگاه خلافت عباسي داشتند و - همان گونه که ذکر شد- اين مناسبات دچار تغيير مي گرديد، به ويژه زماني که خلفاي عباسي مقهور اقتدار امراي ترک شده بودند و سامانيان عصر طلايي خود را آغاز نموده و به دوران عظمت خود نزديک مي شدند. روابط بين دو طرف زماني رو به سردي گراييد که داعيان اسماعيلي در زمان امير نصر ساماني در خراسان بزرگ نفوذ زيادي پيدا کردند، هر چند که گرايش سامانيان به اسماعيليه زودگذر بود؛ چون نوح بن نصر در برابر مذهب اسماعيلي واکنش شديدي داشت.
البته بايد به اين نکته نيز توجه داشت که حکومت ساماني از نوع امارت استکفا- استيلا بود. رابطه ي آنها با خلافت عباسي يک رابطه ي دو جانبه سياسي بود و زماني که حاکميت آنها صرفا به جنبه ي استيلا تبديل شد ارتباط خود را با خلافت حفظ کرده و تقدس آن را قبول نمودند، ولي دخالت سياسي دستگاه خلافت را نمي پذيرفتند و امور اداري و تشکيلات حکومتي و عزل و نصب وزرا را خود انجام مي دادند.
حتي آنان برخلاف طاهريان به خلفا ماليات نمي پرداختند، بلکه باج و هديه مي دادند. هر چند خلافت عباسي، سامانيان را عامل خود قلمداد مي کردند، ولي از اين زمان به بعد در عمل چنين نبود. به اين دليل، سياست قهر و آشتي مکارانه را که در برابر صفاريان به کار مي بردند در مقابل سامانيان نيز استفاده کردند. از اين رو، گاهي خلفا از شورش هاي انجام شده بر ضد سامانيان استقبال مي کردند که اين امر نشان دهنده ي سياست دوگانه ي عباسيان در قبال سامانيان بود. اين سياست خلفا بيشتر در رابطه با اميرنصر ساماني اعمال مي شد؛ به ويژه زماني که يحيي بن احمد در سال 310 ق به بغداد پناهنده شد.(25)
سامانيان در ادوار بعدي تلاش زيادي براي بهبود روابط با خلافت عباسي انجام دادند، ولي به خاطر حوادث سياسي- نظامي دستگاه خلافت و استيلاي آل بويه بر بغداد به نتيجه نرسيدند؛ به ويژه آنکه سامانيان حنفي مذهب از اين زمان به بعد بايد تحت اطاعت خليفه اي مي بودند که خود تحت نظارت امراي شيعي آل بويه بود.
سرانجام با ضعف حکومت ساماني به واسطه ي رشد ناموزون سياسي- نظامي در ارکان نظامي دولت آنها، امراي ساماني پيش از آنکه به فکر ارتباط با عباسيان باشند بيشتر به مشکلات داخلي خود و هجوم اقوام ترک مشغول بودند، و در نتيجه، اصل ارتباط بي رنگ، و پايه مناسبات متزلزل شد.

نتيجه

از مباحث مربوط به ارتباط حاکميت هاي ايراني طاهري، صفاري و ساماني با دستگاه خلافت عباسي نتايج زير حاصل مي گردد:
1. در ارتباط و تعامل خلافت عباسي با حکومت هاي ايراني بايد اذعان نمود: با وجودي که برخي از اين حکومت ها با تسلط خلفا موافق نبودند ولي هيچ يک از آنها قصد براندازي دستگاه خلافت و يا برداشتن خليفه را نداشتند و اين امر نشان مي دهد که مردم ايران تابعيت خليفه را، بخصوص در زمينه ي امور مذهبي و معنوي، پذيرفته بودند.
2. حکومت هاي ايراني تلاش مي کردند که براي ثبات و استحکام خود و نوع مقبوليت يا مشروعيت را به دست آورند: مقبوليت ملي و مشروعيت ديني که متأثر از پذيرش اسلام توسط ايرانيان و نيز پذيرش مقام خلافت به عنوان يک اصل معنوي بود.
همه ي دولت هاي ايراني و حتي ترکان سعي مي کردند مشروعيت ديني را به دست آورند و مناسبات خود را با دستگاه خلافت توسعه دهند؛ زيرا در آن زمان با توجه به شرايط موجود لازمه ي ادامه حيات سياسي آنها پذيرش و اطاعت از خلفا بود.
3. حاکميت طاهريان از نوع استکفا بود؛ يعني تا پايان حکومتشان به فرمان خليفه گردن نهادند؛ ولي صفاريان نه با استفاده از فرمان خليفه، بلکه با کمک شمشير قدرت را به دست گرفتند، از اين رو، حکومت آنها جنبه ي استيلا داشت. اما امارت سامانيان از نوع استکفا- استيلا بود؛ يعني اگرچه در ابتدا با استفاده از فرمان خليفه به قدرت رسيدند، ولي پس از آن خلفا را از اظهارنظر و دخالت در امور داخلي خود منع کردند. بنابراين، نوع حاکميت طاهريان، صفاريان و سامانيان در روابط آنها با دستگاه خلافت عباسي تأثيرات مستقيم داشت و خلفا نيز بر اين اساس روابط خود را با اين حکومت ها تنظيم مي کردند.
4. اگرچه مناسبات طاهريان و سامانيان با خلافت عباسي يک رابطه ي انتفاعي دو جانبه و دو سويه بود و هر دو طرف براي دست يابي به اهداف و پيشبرد سياست هاي خود از يکديگر استفاده مي کردند، ولي صفاريان، به ويژه يعقوب ليث، اعتقادي به اتخاذ اين سياست نداشتند؛ هر چند که پس از يعقوب تعامل خلفا با صفاريان تقريبا دو جانبه و دو سويه شد.
5. دستگاه خلافت عباسي همواره در برابر حکومت هاي ايراني طاهري، صفاري و ساماني سياست يکسان و يکنواخت نداشت و از سياست قهر و آشتي مکارانه در مقابل آنها استفاده مي کرد.

پی نوشت ها:

1. ابوحنيفه دينوري، اخبار الطوال، تهران، نشر ني، 1366، ص401.
2. محمدحسين جعفري، تشيع در مسير تاريخ، قم، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1374، ص 317.
3. ابوالحسن علي بن حسين مسعودي، مروج الذهب و معادن الجواهر، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1344، ج2، ص 290.
4. ن.و. پيکو لوسکايا و ديگران، تاريخ ايران از دوران باستان تا پديده ي سده ي هجدهم، تهران، 1346، ص 216-217.
5. عزيزالدين بيات، تاريخ ايران از ظهور اسلام تا ديالمه، تهران، دانشگاه شهيد بهشتي، 1371، ص 244.
6. عزالدين علي بن اثير، الکامل في التاريخ، تهران، شرکت سهامي چاپ، ج6، ص245.
7. محمد بن جرير طبري، تاريخ الرسل و الملوک، تهران، اساطير، 1350،ج8، ص 579-580.
8. احمد بن ابي يعقوب يعقوبي، تاريخ يعقوبي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356، ج2، ص 475.
9. همان، ص 413.
10. محمد سهيل طقوش، دولت عباسيان، قم، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، 1380، ص 192.
11. ابوسعيد عبدالحي گرديزي، زين الاخبار، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1348، ص138.
12. ابوالفضل بيهقي، تاريخ بيهقي، مشهد، دانشگاه فردوسي، 1350، ص 248.
13. عزيزالدين علي بن اثير، پيشين، ج7، ص 262.
14. علي شجاعي صائين، تاريخ تکوين دولت صفاري، تهران، اهل قلم، 1376، ص 153-154.
15. گمنام، تاريخ سيستان، تهران، چ فردين و برادر، 1314، ص 248.
16. محمد بن ابوبکر بن خلکان، وفيات الاعيان، تهران، 1284ق، ص412.
17. محمد بن جرير طبري، پيشين، ج9، ص 514.
18. گمنام، پيشين، ص 232-233.
19. ابوالفضل محمد بن حسن بيهقي، پيشين، ص 388.
20. محمد بن علي بن محمد شبانکاره اي، مجمع الانساب، تهران، اميرکبير، 1363، ص 21.
21. عبدالرفيع حقيقت، تاريخ نهضت هاي ملي از سوک يعقوب ليث تا سقوط عباسيان، تهران، آفتاب حقيقت، 1363، ص45.
22. محمد سهيل طقوش، پيشين، ص 197.
23. همان، ص 198.
24. عبدالحسين زرين کوب، تاريخ مردم ايران از پايان سامانيان تا پايان آل بويه، تهران، اميرکبير، 1367، ص 123.
25. ابوسعيد عبدالحي گرديزي، پيشين، ص 336.

[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 10:18 ] [ احسان قجری بامری ]
تیمور لنگ که در بین اروپاییان به تامرلان مشهور می باشد، اصالتاً از نوادگان چنگیز بود. حملات ویرانگر او به آسیای میانه و غرب آسیا را می توان موج دوم حملات مغولان دانست. اگرچه به دلیل اینکه این حمله 150 سال پس از حمله اولی صورت گرفت، در آن از برخی کشتارهای کور مغولی اثری نبود. در این بین اما مهمترین حمله تیمور را می توان حمله به ایران دانست. اگرچه ایران در این زمان هویت متحد گذشته خود را نداشت. تیمور ابتدا با غلبه بر رقبای خود، ماوراءالنهر و خوارزم را گرفت. تیمور حمله بزرگ خود را در 1380 ابتدا علیه خراسان بزرگ صورت داد. او شهر هرات را به طور کاملاً ناگهانی تسخیر کرد و قندهار و کابل پس از آن مجبور به اطاعت شدند. اما در فتح کلات نادری ناموفق ماند، به طوری که پس از 14 بار حمله این منطقه فتح ناشده ماند. دلیل این امر نیز ارتفاعات بلند قلاع و محصور بودن آن در بین کوه های سر به فلک کشیده بود. تیمور پس از این قصد سیستان کرد و در 1383 میلادی علی رغم مقاومت سرسختانه مردم آن نواحی، کلیه قلاع آن نواحی را فتح کرد و به تلافی مقاومت مردم، دستور قتل عام داد. حمله به شمال و مرکز ایران در 1384 پس از فتح مازندران به طرف ری و سلطانیه جلو رفت و در 1386 آذربایجان را اشغال کرده و از ارس گذشت. (1387) پس از آن حملات اصلی خود را معطوف اصفهان و شیراز کرد. اصفهان به دلیل مقاومت شدید با فرمان قتل عام روبرو شد و گفته می شود 70 هزار نفر از دم تیغ گذشتند اما شیراز به دلیل باز کردن دروازه شهر سالم ماند. تیمور پس از این غرب ایران را نیز تسخیر کرده و به تکریت لشکر کشید. نتیجه حملات تیمور به ایران تیمور اگرچه ادعا می کرد که از حملات خود هدف مذهبی دارد و خود را مسلمان می دانست اما بیشتر حملات خود را متوجه مسلمانان از جمله ایران کرد. حمله تیمور به ایران چند اثر مهم داشت:

1) اتحاد ایران را صد سال به عقب انداخت و خرابی های ناشی از حملات این مرد نیز آبادانی را دوباره از کشور ما دور کرد.

2) پیروزی سریع تیمور بر سراسر ایران به او کمک کرد که خود را سریع به غرب آسیا و شرق اروپا و جنوب روسیه برساند و بر مسائل نظامی و جغرافیای سیاسی این کشور ها تأثیر گذارد و هند را نیز به راحتی فتح کند.

اثر مهم تیمور به تاریخ دنیا را می توان در مجموع تضعیف دولتهای شرقی دانست در حقیقت تیمور با انهدام دولتهای ایران، عثمانی، هند، ممالیک و خوارزم زمینه را برای قدرت گرفتن قدرتهای غربی آماده کرد بی تردید 250 سال یکه تازی مغولان بر ایران و شرق مهمترین دلیل عقب افتادگی شرق از تحولات «جهانی بود که از قرن 17 سرعت قابل توجهی یافته بود.»

 نبرد 35: نبرد انقوره در تاریخ کمتر پیش می آید که 2 قدرت نظامی هر دو در اوج، به هم برسند. معمولاً یک قدرت در حال اوج گیری دولتهای کهنسال بر سر راه را درهم می کوبد و به پیش می رود اما نبرد تیمور و بایزید اول استثنای تاریخ است دو قدرت بزرگ که هر دو در حال اوجگیری بودند به هم می رسند و لاجرم یکی از آنها باید با دنیای فاتحان خداحافظی کند. بایزید که بود عثمانی ها از نیمه قرن 14 میلادی در آسیای صغیر قدرت گرفته بودند اما از زمان بایزید اول بود که آنها ناگهان تبدیل به قدرت مطلقه جنوب اروپا شدند. این مرد قدرتمند عثمانی، در 1371 در نبردی سرنوشت ساز بلغارها را شکست داد و نیروهای سر سخت صرب را نیز در کوزوو در هم کوبید. وی سپس در طی چند لشکر کشی موفق 7 امیر نشین آناتولی را شکست داد و بوسنی و والاکی را از آن خود کرد.

تیمور لنگ

در این زمان وی در بین اروپاییها به ایلدرم یا صاعقه معروف شد چرا که بر دشمن صاعقه وار می تاخت و سرعت سیرش خیره کننده بود. بایزید اکنون برای فتح پایتخت افسانه ای بیزانس (قسطنطنیه) مانعی را در پیش روی نداشت. ورود تیمور به آسیای صغیر تیمور در ادامه فتوحات افسانه ای اش اکنون ناگزیر از تصادم با عثمانی ها بود. وی در 1401 سیواس را تسخیر کرد و سپس بایزید را به قتل رساند آنگونه که در تاریخ مذکور است بین دو سلطان نامه های تندی رد و بدل می شود و تیمور مصمم می شود که بایزید را شکست دهد. در 1402 سپاه 60 هزار نفری بایزید به انتظار نیروهای تیمور می نشیند اما گویا نفرات تیمور بیشتر بوده اند. نبردی مرگبار بین طرفین در می گیرد تیمور که تاکنون اکثراً با نیروها و ارتشهای سست روبرو شده بود برای اولین بار به زحمت می افتد پس از آنکه نیروهای تازه نفس ینی چری متعلق به ارتش عثمانی وارد عرصه نبرد می شود قلب لشکر تیمور از جا کنده می شود اما سلطان بی رحم مغول به ازای هر واحدی که بایزید وارد کارزار می کند 2 واحد ذخیره را به میدان می آورد و در نهایت علی رغم پایداری سپاه ینی چری، تلف شدن دو سوم ارتش عثمانی سبب فروپاشی آنها می شود. تقدیر چنین بود که تیمور در هیچ جبهه ای بازنده نباشد اما این سلطان بی رحم دستور می دهد که بایزید را در قفس کنند.

پیروزی بر عثمانی ها سبب فتح کل آسیای صغیر به دست تیمور می شود. نتیجه نبرد انقوره (آنکارا) نبرد انقوره از جمله نبردهای ممتاز جهان بوده که علی رغم ارزش نظامی دارای اهمیت سیاسی نیز بوده است. اول آنکه قدرت عثمانی و فتح قسطنطنیه را 50 سال به عقب می اندازد و این امر مهم به عهده سلطان محمد فاتح در 1453 می افتد. دوم آنکه به اروپا که در آن زمان کاملاً در برابر عثمانی ها آسیب پذیر بود فرصت تنفس می دهد گفته می شود ناظران اسپانیایی با حساسیت زیاد ارتش تیمور را همراهی می کردند تا نابودی دشمن اروپا (بایزید) را به چشم خود ببیند. و یا آنکه هنری پادشاه انگلیس برای تیمور پیام تبریک می فرستد. تنها عثمانیان یک شانس بزرگ دارند و آن اینکه جانشینان تیمور «بی لیاقت» بودند و در نتیجه به سرعت آناتولی از دست آنها می رود.

[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 10:13 ] [ احسان قجری بامری ]
 

برای دانلود به لینک زیر مراجعه کنید

http://uplod.ir/cbopde6in7cg/100.Great.War.History_p30download.com.pdf.htm

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 14:38 ] [ احسان قجری بامری ]
 

برای دانلود به لینک زیر مراجعه کنید

http://uplod.ir/5or5r36nisoz/Amir.Kabir.Az.Koodaki.Ta.Shahadat_p30download.com.pdf.htm

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 14:34 ] [ احسان قجری بامری ]
 

برای دانلود به لینک زیر مراجعه کنید

http://uplod.ir/2hdhf2mcuo9g/Iran.Pish.Az.Ariaei.Ha_p30download.com.pdf.htm

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 14:30 ] [ احسان قجری بامری ]

بروز فساد در اختیارات و وظایف روحانیون، و خرافات در دین زرتشتی

    وظایف و اختیارات روحانیون در ابتدا محدود بود، ولی به مرور زمان بسیار گسترده و پیچیده شد. آن ها وظایف متعددی داشتند. از قبیل: اجرای احکام طهارت، اعترافات کناهکاران و عفو و بخشش آنان، تعیین میزان کفارات و جرائم، انجام دادن تشریفات عادی هنگام تولد و مرگ، بستن کمربند مقدس، عروسی، اعیاد مذهبی و… هر کس می بایست روزی چهار بار آفتاب را ستایش و آب و ماه را نیایش می کرد. هنگام خواب، شست و شو، بستن کمربند، خوردن غدا، قضای حاجت، عطسه زدن، چیدن ناخن و موی سر، افروختن چراغ و امثال آن بایستی هر کس برای هر کدام دعای مخصوص تلاوت کند. آتش اجاق هرگز نباید خاموش شود و نور آفتاب نمی بایست به آتش بتابد. آب و آتش نبایستی با همدیگر برخورد کنند. و…که اجرای این احکام و تشریفات برای مردم بسی خستگی آور و پر زحمت بود.تعالیم زردشت را خیلی سخت کرده بودند و هر فردی در اثر اندکی غفلت دچار گناه و پلیدی می شد، که می بایست برای رهایی از گناه، به کنار مغان روند. به همین دلیل این طبقه خیلی پر مشغله بودند و در ازای هر مراسمی پول زیادی دریافت می کردند. آن ها نه تنها مأمور اجرای تشریفات مذهبی، از قبیل رسمی شناختن زایش ها، زناشویی، قربانی، امور قضا‌یی و… بودند بلکه حکومت دنیوی را با ضیع و عقار به دست گرفته بودند. آنان در تمام جنبه های زندگی مردم دخالت می کردند. به طوری که هر فرد از تولد تا مرگ تحت نظر شدید آنان بود. آتشکده ها در سراسر عصر ساسانی بر تمام امور مملکت و جامعه نظارت شدید داشتند و موبدان و هیربدان بیشتر شغل ها را در اختیار خود نهاده بودند. قدرت و اعتبار فراوانی که آنان به دست آورده بودند، باعث نفوذ فوق العاده ی آن ها در کاهای مملکت شد.املاک زمینی و منابع ثروت هنگفتی که از جریمه های دینی، عشر و بخشش ها حاصل می شد، آنان را به ثروتمندان وقدرتمندان جهان آن روزگار تبدیل کرده بود. هزاران هکتار از زمین های حاصل خیز کشاورزی آذربایجان و بین النهرین تحت تسلط آن ها در آمده بود، که این خود ضربه ی شدیدی به اقتصاد کشاورزی دولت ساسانی زده بود.آنان چنان استقلال داشتند که دولتی را در درون دولت دیگر تشکیل داده بودند.دین در کوچک ترین حادثه ی زندگی فرد دخالت داشت. و هر چه از عمر حکومت می گذشت این دخالت بیشتر می شد. مغان در تمامی جنبه های زندگی مردم دست داشتند، و هر موضوعی بایستی به تائید مغان می رسید، تا قابل پذیرش باشد. اعتقادات را معیین می کردند، درباره ی حقوق و تکالیف تصمیم می گرفتند و همه ی ادیان را باطل می دانستند و با دخالت در امور عرضی به آن جنبه ی تقدس و رنگ دینی می دادند. آموزش و پرورش و هدایت معنوی جامعه کلاً در دست آنان بود تعلیمات از ابتدایی تا درجات بالا به دست روحانیون اداره می شد، زیرا فقط این طبقه بود که تمام علوم آن زمان را می دانستند.سوءاستفاده روحانیون از دین و حکومت و طبقات پایین جامعه باعث شد که، جنبه ی زیبا و عالی تعلیمات زرتشت تبدیل شود به افکار زشت و پست که روز به روز فساد و خرافات در بین دین زرتشتی و روحانیون افزایش یافت و علایق و عقاید کهن را به سستی افکنده بود. به طوری که شرک جای توحید را گرفته بود. ضبح و قربانی با مراسم های شگفت آوری پا به عرصه نهاده و اخلاقیات جای خود را به بررسی امور وجدانی بازگذاشت.از نظر دینی وضعیت بسیار نامساعدی به وجود آمده بود. سیستم کاستی و شیوه های مذهبی و اشرافی، دوره ی ساسانی مایه ی فساد جامعه و حکومت شده بود. دستگاه دینی به طرز عجیبی در حکومت و سیاست دولتی ادغام شده و این موجب نارضایتی های فراوان در جامعه بود موبدان و روحانیون زرتشتی در سیاست گذاری دولت و سرکوب مخالفان دینی و اعتقادات مذهبی نقش بارزی ایفا می کردند. بنابراین دستگاه دینی و حکومتی هر دو به فساد اخلاقی کشیده شده بودند و دین تقریباً به کلی مشروعیت خود را از دست داده بود.پیوستگی دین و دولت، حس غرور، قدرت و ثروت طلبی روحانیون باعث شد که بسیاری از مردم جامعه ساسانی و حتی اشرافیان و اقطاع داران بزرگ آماده قبول هر نوع دین و اعتقاد دیگری شده بودند. آنان فاصله ی طبقاتی تا جایی رسانیده بودند که، در هیچ حکومتی از دوران تاریخی ایران، سابقه نداشت هر فرد و خانواده ای جایگاه و مقام خودش را داشته بود و کسی نمی توانست پیشرفت کند، می بایست در همان طبقه و جایگاه خود باقی بماند.اردشیر بابکان در وصیت نامه اش به جانشینان بعد از خود می گوید:« از تغییر وضع طبقات جامعه از مرتبه خویش به مرتبه ی دیگر جلوگیری کنید.»در اواخر این دوره در آیین زرتشت خلاف و اختلافات فراوانی به وجود آمد. آتشکده و دربار ساسانی در همه جا رو به ضعف نهاد. دین مسیح روز به روز نفوذش بیشتر می شد، که می توان پنداشت که اگر اسلام به ایران نمی آمد حتماً دین مسیح زرتشتیان را مغلوب می کرد. در حقیقت شریعت زرتشتی اواخر ساسانی به قدری سست و خالی بی درد بخور شده بود که وقتی دین اسلام پدید آمد، روحانیون حمایت دولت ساسانی و مردم را به کلی از دست داده بودند.۱ جامعه عصر ساسانی در برابر خود هیچ افق تازه ای از امید و بهبود به آینده ی خویش نمی دیدند. فساد دستگاه حکومتی و دینی، مقررات دست و پاگیر مذهبی، بار سنگین مخارج عیش و نوش و تجمل پرستی روحانیون و دربار ساسانی هزینه های جنگ هایی که برای مردم نه تنها هیچ سودی در بر نداشت، بلکه جان جوانان را نیز به هدر می داد، چنین جامعه ای که در زیر فساد و فشار حکومت از هستی ساقط شده بود و امید و آینده ی بهتری برای خود نمی دید، آشکارا است که با دل و جان در برابر دشمن که اعراب مسلمان بودند نه تنها مقاومت نمی کردند، بلکه شعار برابری و برادری که آن ها سر می دادند، در حالی که جامعه ساسانی قرن ها دنبال آن بود، با آغوش باز آن را پذیرفتند.

 

[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 13:59 ] [ احسان قجری بامری ]
 

 

برای دانلود به لینک زیر مراجعه کنید

http://uplod.ir/uo16lk9umcs1/Safar_Nameye_Naser_Khosro.pdf.htm

[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 13:53 ] [ احسان قجری بامری ]
کرتیر یا کردیر موبد پرنفوذ دوران ساسانی بود. کرتیر در زمان پادشاهی شش شاهنشاه ساسانی به ترتیب؛اردشیر پاپکان, شاهپور یکم، هرمز یکم، بهرام یکم، بهرام دوم، و نرسَه میزیسته است. گمان میرود که اقدامات کرتیر نه تنها در پیدایش دین رسمی ایران بلکه در کار سیاست داخلی کشور نیز دارای اهمیت قاطع و فراوان بوده است.
او توانست دین زرتشتی را که در آن زمان، باورهای چندی بدان پیوسته بودند، یکدست کند و به اوستا تقدس بخشد.کرتیر با آئین مانی به عنوان یک بدعت به مبارزه برخاست
.
پایه گذاری سیاست اتحاد دین و دولت در ایران قبل از اسلام به اردشیر پاپکان پایه گذار دولت ساسانی نسبت داده شده است. بر طبق روایت طبری خاندان اردشیر متولی آتشکدهٔ ناهید در استخر قدیم فارس بودهاند و طبیعی است هنگامی که اردشیر به قدرت رسید در پی این بوده باشد که دین مزدیسنی را که در زمان اشکانیان در کنار حکومت قرار داشت با حکومت یکی سازد و از آن به عنوان حربهٔ سیاسی بهره برد. عامل اجرای این سیاست از زمان اردشیر به بعد موبدی به نام کرتیر بوده که در مدت سلطنت شش پادشاه از اردشیر یکم تا نرسَه میزیسته است.
کرتیر در زمان اردشیر پاپکان (بنیانگذار سلسله ساسانی) مقام عمدهای نداشتهاست. او در کتیبه کرتیر در کهبه زرتشت ذکر کرده است که در زمان شاپور یکم (زمان پادشاهی از 241 تا سال 271 میلادی) دومین شاهنشاه ساسانی، به سمت رئیس بزرگ همهٔ روحانیون موبدان موبد سراسر کشور منصوب شدهاست اما به نظر برخی مورخین، کرتیر در معرفی خود در کتیبهاش
گزافه گویی کردهاست و احتمالاً در دوران شاپور همچنان مقام هیربدی داشتهاست. از روایتهای گوناگون چنین بر میآید که شاپور نسبت به ادیان و مذاهب و افکار خارجی تسامح داشتهاست. مانی در زمان شاپور ظهور کرد و به حضور شاپور رسید و
اجازه یافت، دین خود را تبلیغ کند. انتشار مانویت در قلمرو ساسانی که اثر دیرپایی داشت، مدیون همین روحیهٔ تسامح بود که بی تردید پسند خاطر کرتیر نبود. هرمز یکم نیز نسبت به مانی نظر تأئید و مساعدت داشتهاست و او را یک چند در دستگرد بابل،
در کاخ خویش، از تعقیب مخالفان پناه داد. وی نسبت به کرتیر دشمن مانی، هم علاقه نشان داده و حتی با اعطای کلاه و کمر که نشانه های اشرافیت بود، به این موبد پرشور متعصب او را در ردیف بزرگان عصر درآورد.در دوران یکسالهٔ پادشاهی هرمزد هنوز تسامح دینی دوران پدرش شاپور یکم حکمفرما بود.به نظر میرسد که قدرت واقعی کرتیر از زمان بهرام یکم آغازمیشود.
کرتیر که از دشمنان سرسخت مانی بود و سرانجام سبب زندانی شدن و مرگ مانی در سال (276 میلادی)، در دوران پادشاهی بهرام یکم شد. تعقیب و شکنجه و آزار مانویان از اقدامات بعدی او بود که تا پایان دوران بهرام دوم؛(زمان پادشاهی از 276 تا 293 میلادی) ادامه داشت.با مرگ بهرام دوم و به تخت نشستن نرسه، ستاره بخت وی رو به افول نهاد و او نیز در سنی بالادرگذشت.او در زمان بهرام دوم، به قدرت بسیاری دست یافت. از سوی او آزار بسیاری بر پیروان آیینهای جهود، مانوی، ترسایی و بودایی رفت. کرتیر در زمان همین پادشاه بود که جایگاه داور داوران یا قاضی القضاتی را نیز به دست آورد. او همچنین آموزشگاه هایی را برای پرورش روحانیان، زرتشتی ساخت.قیام نرسَه و پادشاهی وی، در واقع به قدرت کرتیر پایان داد و از آن پس تا یک چند سایهٔ آتشگاه از فراز تاج و تخت دور شد. پس از آن دوران خاطرات دوران کرتیر چنان فراموش شد که حتی در اوایل دورهٔ اسلام هم وقتی مزدیسنان کتاب پهلوی دینکرت را تدوین میکردند، ذکری از نام او در آن کتاب نکردند و در عصری که بخاطر تسامح خویش درخشندگی خاص داشت، کسی را که مظهر تعصب بود و جز تعقیب و آزار مخالفان حاصل دیگری هم عاید آیین زرتشت نکرده بود، در ردیف موبدان و هیربدان بزرگ و نام آور دور انگذشته، یاد ننمودند.بعضی ازدانشمندان بین تنسر و کرتیر شباهتهایی یافته و به این نتیجه رسیده اند که کرتیر لقبی برای تنسر بوده است. اما این نظر کاملاً رد شدهاست زیرا کرتیر و تنسر هر دو نام خاصند نه عنوان. به علاوه اینکه تنسر در زمان اردشیر یکم میزیسته اما فعالیت کرتیر از دوران شاهپور آغاز شده است. از روایتهای پهلوی چنین استنباط میشود که فعالیت های تنسر با کرتیر تفاوت داشتهاست. بنا به روایت دینکرت کتاب چهارم،۴۱۲ اردشیر شاهنشاه پسر بابک، به راهنمایی درست تنسر آن نوشته های دینی را که پراگنده بود در دربار گرد آورد. تنسر اقدام کرد و آن بخشی را که مورد قبول بود پذیرفت و مطالب دیگر را از اعتبار ساقط دانست و این را نیز فرمان داد که «از این پس در نظر ما هر تعلیمی همان است که از دین مزدیسنا باشد زیرا که اکنون از هیچگونه آگاهی و دانش عاری نیست.» در کتابهای پهلوی هنگامی نام تنسر ذکر میشود که سخن از تدوین کتاب دینی زردشتیان است که این موبد در تدوین آن در زمان اردشیر یکم نقش اساسی داشته است و از این روست که نام وی در این مورد در کتابهای زرتشتی برجای مانده است و از سوی دیگر سعی کرتیر به استقرار حکومت دینی و تشکیلات دینی و تلفیق دین و دولت معطوف بوده است و از اسناد باقی ماندهٔ خود او استنباط نمیشود که به مسائل علمی دینی علاقه ای داشته است. بنابراین شاید بتوان گفت تنسر نقش اجرایی چندانی در سیاست دینی اوائل دوران ساسانی نداشته است و بیشتر فرضیه پرداز و مدون آثار مذهبی بوده است تا سیاستمدار دینی در حالی که کرتیر برعکس مجری سخت گیر سیاست های دینی بوده و توجه و علاقهٔ بیش از حد او به سیاست نام او را از نوشته های دینی زدوده است.از کرتیر چهار سنگ نبشته در فارس برجای مانده است. کتیبه های کرتیر بطور کلی به شرح جایگاه و پایهٔ کرتیر و بیان کارهای خداپرستانهٔ کرتیر و شرح معراج او اختصاص دارد. و به زبان پارسی میانه و خط پهلوی میباشد.این سنگنوشته ها شامل:
کتیبه کرتیر در نقش رجب، در سمت راست پیکر اردشیر پاپکان در نقش رجب در نزدیکی تخت جمشید
کتیبه کرتیر در سر مشهد ، در قسمت بالای پیکر بهرام دوم در سر مشهد
کتیبه کرتیر در کعبه زرتشت، در زیر سنگ نوشته سه زبانی شاپور در کعبه زرتشت در نقش رستم
کتیبه کرتیر در نقش رستم، در سمت راست پیکرنگاره های پیروزی شاهپور یکم در صخره نقش رستم

[ یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 ] [ 12:1 ] [ احسان قجری بامری ]
 

برای دانلود به لینک زیر مراجعه کنید

http://uplod.ir/gbzh81mdrn4k/lotfalikhan-zand.pdf.htm

[ شنبه بیست و دوم مهر 1391 ] [ 15:54 ] [ احسان قجری بامری ]
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
لینک های مفید